در مورد عشق: بین احساس و ذهن (ستون 22)

בס صحبت کنید

در بخش تورات این هفته (و من التماس می کنم) پارسا "و یَهُوَهُ اللَّهُ تَعْبُهُونَ" از تلاوت شمع ظاهر می شود که به فرمان محبت به پروردگار می پردازد. امروز وقتی این تماس را شنیدم، به یاد برخی از افکاری که در گذشته در مورد عشق به طور کلی و عشق به خدا به طور خاص داشتم، افتادم و چند نکته در مورد آنها تیز شده بودم.

بین احساس و ذهن در تصمیم گیری ها

وقتی در یشیوا در یروهام تدریس می‌کردم، دانش‌آموزانی بودند که از من درباره انتخاب شریک می‌پرسیدند که آیا باید از احساسات (قلب) پیروی کنم یا ذهن. من به آنها پاسخ دادم که فقط بعد از ذهن، اما ذهن باید آنچه را که قلب احساس می کند (ارتباط عاطفی، شیمی، با شریک زندگی) به عنوان یکی از عوامل تصمیم گیری در نظر بگیرد. تصمیم گیری در همه زمینه ها باید در ذهن گرفته شود و کار قلب این است که ورودی هایی را وارد کند که باید در نظر گرفته شود اما تصمیم گیری نمی شود. دو دلیل برای این وجود دارد: یکی فنی است. راه رفتن بعد از قلب می تواند منجر به نتایج اشتباه شود. احساس همیشه تنها یا مهمترین عامل در این موضوع نیست. ذهن متعادل تر از قلب است. دوم قابل توجه است. وقتی افسار را تحویل می دهید در واقع تصمیم نمی گیرید. یک تصمیم بنا به تعریف یک عمل ذهنی (یا بهتر است بگوییم: اختیاری) است، نه احساسی. تصمیم با قضاوت آگاهانه گرفته می شود، در حالی که این احساس برای خودش به وجود می آید نه از قضاوت خودم. در واقع پیروی از دل اصلاً تصمیمی نیست. این یک بلاتکلیفی است اما اجازه دادن به شرایط شما را به دنبال خود در هر کجا که ممکن است بکشد.

تا اینجا فرض بر این است که در حالی که عشق یک امر قلبی است، انتخاب همسر فقط یک موضوع عشقی نیست. همانطور که گفته شد، احساس تنها یکی از عوامل است. اما من فکر می کنم این تمام تصویر نیست. حتی خود عشق فقط یک احساس نیست و شاید حتی اصلی ترین چیز در آن نباشد.

در مورد عشق و شهوت

هنگامی که یعقوب هفت سال برای راحیل کار کرد، کتاب مقدس می گوید: "و در چشمان او چند روز محبت او خواهد بود" (پیدایش XNUMX:XNUMX). این سؤال مشخص است که به نظر می رسد این توصیف برخلاف تجربه معمولی ما باشد. معمولاً وقتی انسان کسی یا چیزی را دوست دارد و باید منتظر او باشد، هر روز به نظرش یک ابدیت است. در حالى كه در اينجا آيه مى گويد كه خدمت هفت ساله او چند روزه به نظر مى رسيد. این کاملا برعکس شهود ماست. معمولاً توضیح داده می شود که این به این دلیل است که یعقوب راحیل را دوست داشت و نه خودش را. فردی که چیزی یا کسی را دوست دارد و آن ها را برای خودش می خواهد در واقع خودش را در مرکز قرار می دهد. این علاقه اوست که نیاز به تحقق دارد، بنابراین برای او سخت است که صبر کند تا آن را برنده شود. او خودش را دوست دارد نه شریک زندگی اش. اما اگر مردی شریک زندگی خود را دوست داشته باشد و کارهایش برای او انجام شود نه برای او، حتی سالها کار به نظر او بهای ناچیزی است.

دون یهودا آبربانل در کتاب گفتگوهایی درباره عشق و همچنین فیلسوف، سیاستمدار و روزنامه نگار اسپانیایی خوزه اورتگا ای گاست در کتاب پنج مقاله درباره عشق بین عشق و شهوت تمایز قائل شده اند. هر دو توضیح می‌دهند که عشق یک احساس گریز از مرکز است، به این معنی که تیر قدرت آن به سمت بیرون می‌رود. در حالی که شهوت یک احساس گریز از مرکز است، یعنی تیر قدرت از بیرون به سمت آن، به درون می چرخد. در عشق آن که در مرکز است معشوق است، در حالی که در شهوت آن که در مرکز است عاشق (یا شهوت یا شهوت) است. او می خواهد برای خود عاشقی را تسخیر یا به دست آورد. در این باره پیشاهنگان ما قبلاً گفته اند (آنجا، آنجا): ماهیگیر عاشق ماهی است؟ آره. پس چرا آنها را می خورد؟!

در این اصطلاح می توان گفت که یعقوب راحیل را دوست داشت و شهوت راحیل را نداشت. شهوت ملکی است، یعنی شهوت می خواهد چیز دیگری را در اختیار او بگذارد که شهوت آن را دارد، پس نمی تواند منتظر باشد تا آن اتفاق افتاده باشد. هر روز برای او مانند یک ابدیت به نظر می رسد. اما عاشق می‌خواهد به دیگری (معشوق) ببخشد، پس اگر برای تحقق آن لازم است سال‌ها کار او را اذیت نمی‌کند.

شاید بتوان بعد دیگری را به این تمایز اضافه کرد. استعاره اسطوره ای برای بیداری عشق، صلیب کوپید است که در قلب عاشق گیر کرده است. این استعاره به عشق به عنوان احساسی اشاره می کند که به دلیل عوامل بیرونی در دل عاشق پدید می آید. این تصمیم یا قضاوت او نیست. اما این توصیف بیشتر برای شهوت مناسب است تا عشق. در عشق چیزی اساسی تر و کمتر غریزی وجود دارد. حتی اگر ظاهراً بدون قوانین و قوانین و بدون اختیار از خود برخاسته باشد، ممکن است یک اختیار نهفته یا نتیجه کار ذهنی و روحی باشد که قبل از لحظه بیداری آن وجود داشته است. ذهن ساخته شده توسط من به دلیل شکل دادن به آن بیدار می شود. بنابراین در عشق، بر خلاف شهوت، بُعدی از اختیار و میل وجود دارد و نه فقط احساسی که به طور غریزی مستقل از من پدید می آید.

عشق به خدا: عاطفه و ذهن

میمونید در دو جای کتاب خود به عشق به خدا می پردازد. در قوانین اساسی تورات قوانین حب خدا و همه مشتقات آنها را مورد بحث قرار می دهد و همچنین در قوانین توبه آنها را به اختصار تکرار می کند (مانند موضوعات دیگر که در قوانین توبه یک بار دیگر تکرار می شود). در آغاز باب دهم تشویه به کار خداوند برای نام او می پردازد و از جمله می نویسد:

آ. هیچ کس نگوید که من دستورات تورات را انجام می دهم و به حکمت آن می پردازم تا همه برکاتی که در آن نوشته شده است نصیبم شود یا زندگی آخرت نصیب من شود و از تجاوزاتی که تورات هشدار داده است کناره گیری کنم. به طوری که این که این گونه کار می کند ترسناک است نه فضیلت انبیا و نه فضیلت حکما و خداوند در این راه کار نمی کند مگر اهل زمین و زنان و اندک. کسانی که به آنها آموزش می دهند که با ترس کار کنند تا زمانی که تکثیر شوند و از روی عشق کار کنند.

ب. کارگر عشق با تورات و متضا معامله می کند و در راه های حکمت نه برای هیچ چیز در دنیا و نه از ترس بدی و نه برای به ارث بردن خیر، بلکه حق را انجام می دهد زیرا آن حقیقت است و سرانجام خوبی که خواهد آمد. از آن، و این فضیلت، فضیلت بسیار بزرگی است، او مورد محبت قرار گرفت که بر اساس آن کار کرد، اما نه از روی محبت، و این فضیلتی است که در آن حضرت موسی برکت یافت که گفته شد و شما خداوند خدای خود را دوست داشتید. و در حالی که یک انسان عاشق خداوند است، او بلافاصله همه ماتزاها را از روی عشق خواهد ساخت.

میمونید در این جا در سخنان خود بین کار خدا و نام آن (یعنی نه برای هیچ منفعت خارجی) با عشق به او یکی می داند. علاوه بر این، او در هلاچا ب عشق به خدا را انجام حقیقت تعریف می کند زیرا حقیقت است و نه به دلیل دیگری. این یک تعریف بسیار فلسفی و سرد و حتی بیگانه کننده است. در اینجا هیچ بعد احساسی وجود ندارد. عشق خدا انجام حق است زیرا او حقیقت است و بس. به همین دلیل است که میمونیدس می نویسد که این عشق فضیلت خردمندان (و نه احساساتی) است. این همان چیزی است که گاهی به آن «عشق فکری خدا» می گویند.

و در اینجا بلافاصله در حلاخه زیر کاملاً برعکس می نویسد:

سوم. و چگونه است عشق شایسته این است که او عشق بسیار شدید و بسیار شدید را دوست خواهد داشت تا زمانی که روحش به عشق خدا گره خورده باشد و همیشه در آن اشتباه شود مانند بیمار عشقی که ذهنش از عشق خالی نیست. آن زن و او همیشه در آن در روز سبت خود اشتباه می کنند از این رو محبت خدا در دل عاشقانش همیشه در آن گمراه می شود که با تمام دل و جان شما امر شده است، و این است که سلیمان در تمثیلی گفت. که از عشق بیزارم و هر آواز مَثَل، مَثَلی است برای این امر.

اینجا عشق به اندازه عشق مرد به زن داغ و احساسی است. همانطور که در بهترین رمان ها و به خصوص در ترانه ترانه ها توضیح داده شده است. عاشق از عشق مریض است و همیشه در آن خطا می کند. هیچ لحظه نتوانست حواس او را پرت کند.

ارتباط همه اینها با تصویر سرد روشنفکری که در حلاخه قبلی شرح داده شد، چگونه است؟ آیا میمونیس گیج شده بود یا آنچه را که در آنجا نوشته بود فراموش کرد؟ متذکر می شوم که این تناقضی نیست که ما بین دو مکان مختلف در نوشته های او، یا بین میمونید و آنچه در تلمود آمده است، یافتیم. در اینجا دو قانون نزدیک و متوالی وجود دارد که به زبانهای کاملاً متفاوت از یکدیگر صحبت می کنند.

من فکر می کنم در اینجا باید مراقب شکست سود در رمزگشایی مکمل بود. وقتی برای توضیح چیزی مَثَل می آورید، مَثَل حاوی جزئیات زیادی است و همه آن ها به پیام و مَثَل مربوط نمی شود. باید نکته اصلی را که مَثَل برای تعلیم آن آمده است، پیدا کرد و بقیه جزئیات را در آن خیلی محدود نکرد. من فکر می کنم که تمثیل هالاچا XNUMX می گوید که اگرچه عشق به خدا عقلانی است و احساسی نیست، اما همیشه باید در اشتباه باشد و از دل منحرف نشود. این تمثیل می آید تا ماندگاری عشق را مانند عشق مرد به زن آموزش دهد، اما نه لزوماً ماهیت عاطفی عشق عاشقانه.

مصداق توبه و کفاره و مغفرت

لحظه ای دوباره به دوران خوش یروهام برمی گردم. زمانی که آنجا بودم، دبیرستان محیط زیست در سید بوکر به من مراجعه کرد و از من خواست که در طول ده روز توبه در مورد کفاره، بخشش و بخشش با دانش آموزان و کارکنان صحبت کنم، اما نه در زمینه مذهبی. سخنانم را با سوالی که از ایشان مطرح کردم آغاز کردم. فرض کنید روبن سایمون را زده و او از این بابت عذاب وجدان دارد، بنابراین تصمیم می گیرد برود و از او دلجویی کند. از صمیم قلب عذرخواهی می کند و التماس می کند که او را ببخشد. از طرف دیگر، لوی به شیمون نیز ضربه زد (شیمون احتمالاً پسر سر کلاس بود) و او از این کار پشیمان نیست. قلب او را عذاب نمی دهد، او هیچ احساسی در مورد این موضوع ندارد. او واقعاً به این موضوع اهمیت نمی دهد. با این حال، او متوجه می شود که کار بدی انجام داده و شیمون را آزار داده است، بنابراین او نیز تصمیم می گیرد برود و از او طلب بخشش کند. فرشته جبرئیل نزد سیمون بدبخت می آید و اعماق قلب روبن و لاوی را برای او آشکار می کند یا شاید خود سیمون قدردانی می کند که این همان چیزی است که در قلب روبن و لوی در درون می گذرد. او باید چه کار کند؟ آیا عذرخواهی روبن را قبول دارید؟ و در مورد درخواست لوی چطور؟ کدام یک از درخواست ها شایسته بخشش است؟

جای تعجب نیست که واکنش تماشاگران کاملاً ثابت بود. درخواست روون معتبر و شایسته بخشش است، با این حال لوی ریاکار است و دلیلی برای بخشش او وجود ندارد. از سوی دیگر، من استدلال کردم که به نظر من وضعیت کاملا برعکس است. عذرخواهی روبن برای تغذیه عذاب وجدان او است. او در واقع به خاطر علاقه خود (برای تسکین درد شکم و عذاب وجدان) برای خودش (به صورت گریز از مرکز) کار می کند. از طرف دیگر، لوی یک عمل بسیار ناب انجام می دهد. او با وجود اینکه درد شکم و قلب ندارد، متوجه می شود که کار اشتباهی انجام داده است و وظیفه اوست که از سایمون آسیب دیده دلجویی کند، بنابراین آنچه را که از او خواسته شده انجام می دهد و از او طلب بخشش می کند. این یک عمل گریز از مرکز است، زیرا برای قربانی انجام می شود و نه برای خودش.

اگرچه در دل خود لوی چیزی احساس نمی کند، اما چرا مهم است؟ این فقط متفاوت از روبن ساخته شده است. آمیگدال او (که مسئول همدلی است) آسیب دیده است و بنابراین مرکز عاطفی او به طور طبیعی کار نمی کند. پس چی؟! و اینکه ساختار فطری انسان باید در ارج نهادن اخلاقی ما نسبت به او سهیم باشد؟ برعکس، دقیقاً همین آسیب است که به او اجازه می‌دهد فقط به خاطر شیمون، پاک‌تر، نوع‌دوستانه‌تر و کامل‌تر عمل کند و از این رو مستحق بخشش است.[1]

از زاویه ای دیگر می توان گفت که روبن در واقع از روی احساس عمل می کند، در حالی که لوی بر اساس قضاوت و قضاوت خود این عمل را انجام می دهد. قدردانی اخلاقی برای شخص به خاطر تصمیماتش می آید و نه احساسات و غرایز که در او ایجاد می شود یا به وجود نمی آید.

احساس به عنوان یک علت یا در نتیجه

منظور من این نیست که بگویم گناه یا پشیمانی لزوماً اخلاقیات عمل یا شخص را نفی می کند. اگر لوی شیمون را به دلایل درست (گریز از مرکز) مماشات کند، اما در عین حال به دنبال جراحتی که به او وارد کرده، احساس گناه کند، عمل کامل و کاملاً پاک است. مادامی که دلیل انجام آن عاطفه نیست، یعنی پوشاندن آتش های درونش، بلکه آوردن شفای شمعون مصیبت دیده است. وجود عاطفه، در صورتی که سبب سازش نباشد، نباید در ارزیابی اخلاقی و پذیرش استغفار خللی ایجاد کند. یک فرد عادی خواه ناخواه چنین احساسی دارد (آمیگدال مسئول آن است). بنابراین واضح است که مانع از دریافت درخواست نمی شود. اما دقیقاً به همین دلیل است که این احساس در اینجا نیز مهم نیست، زیرا نه به دنبال تصمیم من بلکه از خود به وجود می آید (این یک نوع غریزه است). غریزه بیانگر یکپارچگی یا نقص اخلاقی نیست. اخلاق ما توسط تصمیماتی که می گیریم تعیین می شود و نه احساسات یا غرایز خارج از کنترل در ما. بعد عاطفی دخالتی ندارد اما به همان دلیل برای قدردانی اخلاقی نیز مهم نیست. قرار است وجود احساسات در سطح قضاوت اخلاقی خنثی باشد.

اگر عاطفه در نتیجه درک آگاهانه مسئله اخلاقی در عمل ایجاد شود، آنگاه نشان از اخلاق روبن است. اما باز هم لوی که مبتلا به آمیگدال است و به همین دلیل چنین احساسی در خود ایجاد نکرده است، تصمیم اخلاقی درستی گرفت و به همین دلیل سزاوار ستایش و قدردانی اخلاقی کمتری از سوی روبن نیست. تفاوت او و روبن فقط در ساختار مغز آنهاست و نه در قضاوت و تصمیم اخلاقی. همانطور که گفته شد، ساختار ذهن یک واقعیت خنثی است و ربطی به قدردانی اخلاقی یک فرد ندارد.

به همین ترتیب نویسنده کتاب شبنم مهره ای در مقدمه خود در حرف ج می نویسد:

و از آنچه در آن گفتم، به یاد بیاورید که برخی از طریق عقل در مورد مطالعه تورات مقدس ما چه می شنوم و می گویند که متعلمی که بدعت ها را تجدید می کند و خوشحال می شود و از مطالعه خود لذت می برد، به مطالعه تورات نمی پردازد. اما کسی که یاد می گیرد و از آموختن خود لذت می برد، در یادگیری او و همچنین لذت خود دخالت می کند.

و واقعاً این یک اشتباه معروف است. برعکس، چون اصل امر به تحصیل تورات، شش و شاد بودن و لذت بردن از مطالعه او همین است و سپس کلمات تورات در خون او فرو می رود. و چون از کلمات تورات لذت می برد، به تورات دلبستگی پیدا کرد [و به تفسیر راشی سنهدرین نوح بنگرید. د.ح و چسب].

کسانی که «اشتباه» می‌کنند، گمان می‌کنند هر که خوشحال باشد و از مطالعه لذت ببرد، این به ارزش دینی درس او لطمه می‌زند، زیرا برای لذت انجام می‌شود نه برای بهشت ​​(= به خاطر خودش). اما این اشتباه است. لذت و لذت از ارزش دینی عمل نمی کاهد.

اما این تنها یک روی سکه است. سپس طرف دیگر خود را اضافه می کند:

و مودینا این که متعلم به خاطر میتزوه تحصیل نیست، فقط به خاطر لذت بردن از درس خواندن، زیرا به آن می گویند نه به خاطر خود آموختن، چنان که متذه می خورد نه برای میتزوه فقط برای خود. به خاطر لذت خوردن؛ و گفتند: هرگز به غیر از نام او که از ذهن او خارج است، مشغول نمی شود. اما او به خاطر میتزوه می آموزد و از مطالعه خود لذت می برد، زیرا این مطالعه به نام آن است و همه مقدس است، زیرا لذت نیز میتزوه است.

یعنی لذت و لذت مادامی که به عنوان یک اثر جانبی به آن ضمیمه شده باشد از ارزش عمل نمی کاهد. اما اگر انسان برای لذت و لذت یاد بگیرد، یعنی اینها انگیزه های یادگیری او باشد، قطعاً یادگیری برای خود نیست. در اینجا آنها درست "اشتباه" کردند. در اصطلاح ما گفته می شود که اشتباه آنها این نیست که فکر می کنند مطالعه نباید به صورت گریز از مرکز انجام شود. برعکس کاملا حق با آنهاست. اشتباه آنها این است که وجود لذت و لذت به عقیده آنها بیانگر این است که این یک عمل گریز از مرکز است. واقعا لازم نیست گاهی اوقات لذت و شادی احساساتی هستند که فقط در نتیجه یادگیری به وجود می آیند و دلیلی برای آن نیستند.

بازگشت به عشق خدا

نتیجه‌ای که از چیزهایی که تاکنون به دست می‌آید این است که تصویری که در ابتدا توضیح دادم ناقص است و وضعیت پیچیده‌تر است. من بین عشق (گریز از مرکز) و شهوت (گریز از مرکز) تفاوت قائل شدم. سپس بین عشق عاطفی و عقلانی تمایز قائل شدم و دیدیم که میمونیس به جای عشق عاطفی نیازمند یک عشق ذهنی - فکری است. توضیحات در پاراگراف های آخر می تواند دلیل آن را توضیح دهد.

وقتی عشق عاطفی است، معمولاً بعد مرکزی دارد. وقتی نسبت به شخص خاصی احساس عشق عاطفی شدیدی دارم، اقداماتی که برای برنده شدن در آن انجام می دهم ابعادی دارد که برای من جذابیت دارد. من از احساساتم حمایت می کنم و می خواهم کمبود عاطفی را که تا زمانی که آن را به دست نیاورده ام پر کنم. حتی اگر عشق باشد و نه شهوت، تا زمانی که بعد عاطفی داشته باشد، جهت‌گیری‌های دوگانه را در بر می‌گیرد. من نه تنها برای معشوق یا معشوق، بلکه برای خودم هم کار می کنم. در مقابل، عشق ذهنی ناب بدون بعد عاطفی، بنا به تعریف یک کنش گریز از مرکز محض است. من هیچ کمبودی ندارم و از احساسات درونم جلوگیری نمی کنم که باید از آنها حمایت کنم، بلکه فقط به خاطر معشوق کار می کنم. بنابراین عشق ناب یک عشق فکری و افلاطونی است. اگر در نتیجه احساسی ایجاد شود، ممکن است ضرری نداشته باشد، اما فقط تا زمانی که یک نتیجه باشد و بخشی از دلیل و انگیزه اعمال من نباشد.

فرمان عشق

این ممکن است این سؤال را توضیح دهد که چگونه می توان به محبت خدا و به طور کلی عشق را فرمان داد (فرمان محبت به شادی و محبت غریبه نیز وجود دارد). اگر عشق یک احساس است، پس به طور غریزی به وجود می آید که به من مربوط نیست. پس فرمان عشق یعنی چه؟ اما اگر عشق نتیجه قضاوت ذهنی باشد و نه صرفا احساسی، آنگاه جایی برای همکاری وجود دارد.

در این زمینه تنها یک نکته است که می توان نشان داد که همه احکامی که با احساساتی مانند عشق و نفرت سروکار دارند، به عاطفه نمی پردازند، بلکه به بعد فکری ما می پردازند.[2] فقط به عنوان مثال، R. Yitzchak Hutner سؤالی را مطرح می کند که از او پرسیده شد که چگونه میمونید فرمان دوست داشتن هاجر را در حد نصاب ما برمی شمارد، زیرا در فرمان عشق به عشق گنجانده شده است. هاجر یهودی است و به همین دلیل باید او را دوست داشت زیرا یهودی است، پس فرمان محبت به هاجر چه چیزی را اضافه می کند؟ بنابراین، اگر غریبه ای را به خاطر یهودی بودنش دوست داشته باشم، همانطور که هر یهودی را دوست دارم، حکم دوست داشتن غریبه را انجام نداده ام. بنابراین، RIA توضیح می دهد، در اینجا هیچ تکراری وجود ندارد و هر میتزوه محتوا و شکل وجودی خود را دارد.

این بدان معناست که امر به دوست داشتن هاجر عقلی است نه احساسی. این شامل تصمیم من برای دوست داشتن او به فلان دلیل است. این عشقی نیست که باید به طور غریزی از خودش به من القا کند. هیچ چیز برای تیم در این مورد وجود ندارد، زیرا میتزووها به تصمیمات ما متوسل می شوند و نه به احساسات ما.

موعظه حکیمان در مورد عشق به شادی مجموعه ای از اعمال را فهرست می کند که باید انجام دهیم. و این چنین است که میمونید در آغاز آیه چهارم خداوند بیان می کند، اما:

میتزوه از سخنان آنان برای عیادت مریض و دلجویی از عزاداران و بیرون آوردن مردگان و آوردن عروس و همراهی با مهمانان و رسیدگی به همه نیازهای دفن و حمل بر دوش و یاسی پیش او و عزاداری کن و خاک کن و دفن کن و عروس و داماد را شاد کن، شیر، هر چند این همه متضاد از کلامشان است، و همسایه ات را مثل خودت دوست بدار، تمام کارهایی که می خواهی دیگران با تو بکنند، خودت ساخته ای. آنها برادر تو در تورات و مذاهب هستند.

بار دیگر به نظر می‌رسد که میتزوای عشق ورزیدن، عاطفه نیست، بلکه مربوط به اعمال است.

این نیز از آیه پرشای ما که می فرماید:

پس از همه، و سپس، و به هر حال،

عشق به عمل تبدیل می شود. و همینطور است در آیات پرشات آکف (به نام هفته آینده. تثنیه XNUMX: XNUMX):

و خدای خدای خود را دوست بدار و دستورات و فرایض و احکام و احکام او را در تمام ایام نگاه داری.

علاوه بر این، حکیمان نیز آیات پارسای ما را در مورد مفاهیم عملی مطالبه می کنند (Brachot SA AB):

و در هر حالتی - تانیا، آر الیزار می گوید، اگر در تمام جان شما گفته شود چرا در تمام سرزمین شما گفته می شود، و اگر در تمام سرزمین شما گفته می شود چرا در تمام جان شما گفته می شود، مگر اینکه دارید. کسی که بدنش برایش عزیز است، در تمام مدد به این گفته می شود.

آیا عشق برای یک شی یا عناوین آن جذابیت دارد؟

در کتاب‌های دو گاری و بادکنک روی دروازه دوم، بین شی و مشخصات یا عنوان‌های آن تمایز قائل شدم. میز جلوی من ویژگی های زیادی دارد: چوبی است، چهار پایه دارد، بلند، راحت، قهوه ای، گرد و بیشتر و بیشتر. اما خود جدول چیست؟ برخی می گویند که جدول چیزی نیست جز این مجموعه از ویژگی ها (احتمالاً این همان چیزی است که لایب نیتس فیلسوف فرض می کند). در کتابم در آنجا استدلال کردم که این درست نیست. جدول غیر از مجموعه ویژگی ها چیز دیگری است. درست تر است که بگوییم او ویژگی ها را دارد. این صفات از صفات اوست [6] .

اگر شیئی جز مجموعه ای از خواص نبود، مانعی برای ایجاد شیء از هر مجموعه ای از خواص وجود نداشت.[7] مثلاً سبزی سنگ یشم روی انگشت فلان شخص با مربع میز کنار من و هوای ابرهای کومولونیمبوس بالای سرمان نیز یک شیء مشروع خواهد بود. چرا که نه؟ زیرا هیچ شیئی وجود ندارد که این همه ویژگی را داشته باشد. آنها به اشیاء مختلف تعلق دارند. اما اگر یک شی چیزی جز مجموعه ای از خواص نباشد، نمی توان چنین گفت. نتیجه این است که یک شی مجموعه ای از ویژگی ها نیست. مجموعه ای از ویژگی هایی وجود دارد که آن را مشخص می کند.

تقریباً هر چیزی که در مورد یک شیء گفته می شود، مانند جدول، بیانیه ای در مورد ویژگی های آن است. وقتی می گوییم قهوه ای یا چوبی یا بلند یا راحت است، اینها همه ویژگی های آن است. آیا ممکن است عبارات به خود جدول (استخوان های آن) نیز بپردازند؟ من فکر می کنم چنین اظهاراتی وجود دارد. به عنوان مثال، عبارتی که جدول وجود دارد. وجود از ویژگی های جدول نیست، بلکه استدلالی در مورد خود جدول است. در واقع گفته من از بالا مبنی بر اینکه چیزی به نام جدول فراتر از مجموعه ویژگی ها وجود دارد این است که جدول وجود دارد و واضح است که به آن نیز می پردازد و فقط به ویژگی های آن نمی پردازد. من فکر می کنم که حتی این جمله که جدول یک شی است و نه دو، یک گزاره در مورد خودش است و نه توصیف یا ویژگی آن.

سالها پیش وقتی به این تمایز پرداختم، یکی از شاگردانم گفت که به نظر او عشق به کسی به استخوان معشوق است نه به صفات او. صفات، راه ملاقات اوست، اما پس از آن عشق به صاحب صفات روی می آورد نه به صفات، پس ممکن است زنده بماند حتی اگر صفات به نحوی تغییر کند. شاید این چیزی است که حکما در پیرکی آووت گفته اند: و هر عشقی که به هیچ چیز وابسته نیست - هیچ چیز را باطل و عشق را باطل کنید.

توضیح دیگری برای ممنوعیت کار خارجی

این تصویر ممکن است منع کار خارجی را بیشتر روشن کند. در پرشای ما (و من التماس خواهم کرد) تورات ممنوعیت کار خارجی را طولانی می کند. حفتره (اشعیا باب م) نیز در مورد طرف مقابل آن یعنی عدم تحقق خداوند است:

نهمو نهمو آمی ایامر تو گد: دبرو بر دل ایروسلم و کراوعلیه سی فورث تذباح سی نرتژ آونه سی لخه مید ایکوک چفلیم بیکل هتاتیح: س کول ریئر بیابان فنو درک ایکوک ایسرو باربه مصلح لالهینو و ایس کل مونت گیاباهو: کلی مونت گیاباه و ایس کل گیا اینسا. و هیح حکب لمیسور و هرچسیم لبکاه : ویرتزر مایکر : نادشادن او را در اتاق خواب بکشند . ایره بزرائو ایکبطز تلایم و بیکو عیسی آلوت اینهل: س کی مدد بسالو آب و اسمیم بزرت تچن و کل بسلس افر زمین و اسکل بفلس هریم و گباوت بمازنیم: که تیکن آت باده ایکوک و آیس آتزتو ایودیانو: که ایدودیانو و نوئتز. مسفت و ایلمدهو حکمت و درک تبونوت یودیانو: آی گویم چمر مدلی و چشک مازنیم نحسبو آی آییم سیدک ایتول: و لبنون نیست دی بر و هیتو نیست دی اؤلح: س کل هگویم قائن نگدو مافس و تو نهسبو به او: آل کی تدمیون خدا و مه دموت تارکو به او: حفصل نسچ صنعتگر و تزرف بژب ایرکانو و رتکوت نقره زرگر: همسکن زمان عالی برای رفتن به دنیا. ث سیدک بهشت ​​و ایمثم کاهل لسبت: هنوتن روزنیم لاین سفتی زمین چتو آش: خشم بل نتائو خشم بل زرائو غضب بل سر بارتز گزام سامه به نصف بهم و ایبسو و سرح چکس تسام: س آل که تدمیرونی و عاص: خشم. Ainicm و Rao Who Bra اینها هموتزیا هستند در تعداد لشکرهایشان به همه به نام خداوند بیشتر آنها را خواهد خواند و شجاعانه قدرت مردی را که هیچ کس غایب نیست:

این فصل به این واقعیت می پردازد که Gd تصویر بدنی ندارد. نمی شود برای او شخصیتی را ویرایش کرد و او را با چیز دیگری که برای ما آشناست مقایسه کرد. پس چگونه هنوز با او تماس می گیرید؟ چگونه به آن می رسید یا متوجه می شوید که وجود دارد؟ آیات در اینجا به این پاسخ می دهند: فقط عقلی. ما اعمال او را می بینیم و از آنها نتیجه می گیریم که وجود دارد و قدرتمند است. او نهادهای زمین را ایجاد می کند (جهان را آفریده) و بر دایره زمین می نشیند (آن را اداره می کند). ببینید چه کسی کسانی را آفرید که به تعداد لشکر خود برای همه به نام یکرا انفاق می کنند.

از نظر بخش قبل می توان گفت که Gd هیچ شکلی ندارد، یعنی هیچ ویژگی ای ندارد که توسط ما درک شود. ما آن را نمی بینیم و هیچ تجربه حسی را در رابطه با آن تجربه نمی کنیم. از افعال آن می توان نتیجه گرفت (در اصطلاح فلسفه مداخله ای، عناوین کنشی دارد نه عناوین مفعولی).

عشق عاطفی می تواند نسبت به شیئی شکل بگیرد که مستقیماً به ما می فروشد، آن را می بینیم یا تجربه می کنیم. پس از تجربه و برخورد مستقیم حسی، عشقی که پدید می‌آید می‌تواند به استخوان برسد، اما این امر مستلزم وساطت القاب و ویژگی‌های معشوق است. از طریق آنها با او ملاقات می کنیم. بنابراین استدلال اینکه عشقی عاطفی نسبت به موجودی وجود دارد که ما فقط از طریق استدلال و استنباط فکری به آن می رسیم مشکل است و هیچ راهی برای برقراری تماس مستقیم مشاهده ای با آن نداریم. من فکر می کنم که مسیر عشق روشنفکری در اینجا عمدتاً برای ما باز است.

اگر چنین باشد، جای تعجب نیست که پرشا و حفتره به تجرد خدا می پردازند، اگر پرشا فرمان محبت او را بیاورد. هنگام درونی کردن تجرید خداوند، نتیجه آشکار این است که عشق به او فقط باید و می تواند در سطح فکری باشد و نه در سطح احساسی. همانطور که گفته شد، این یک نقطه ضعف نیست زیرا همانطور که دیدیم دقیقاً خالص ترین و کامل ترین عشق است. ممکن است این عشق نیز برای او احساس عشق ایجاد کند، اما این حداکثر یک ضمیمه است. بخش ناچیزی از عشق فکری خدا. چنین احساسی نمی تواند محرک اصلی باشد زیرا چیزی برای جلب توجه ندارد. همانطور که اشاره کردم، احساس عشق در تصویر معشوق درک می شود و در خداوند وجود ندارد.

شاید بُعد دیگری را اینجا بتوان در ممنوعیت کار خارجی دید. اگر شخصی برای خدا چهره ای بیافریند، سعی کند آن را به یک شیء درک شده تبدیل کند که بتوان با آن ارتباط شناختی مستقیمی برقرار کرد، آنگاه عشق به او می تواند عاطفی شود، شخصیتی که شخصیتی مرکزگرا دارد که عاشق را به جای معشوق قرار می دهد. مرکز بنابراین، غدد در حفتره ما این را می طلبد که درونی کنیم که هیچ راهی برای تقلید از آن (برای تبدیل آن به هیچ شخصیتی) وجود ندارد و راه رسیدن به آن فلسفی - فکری و از طریق استنتاج است. بنابراین عشق به او که ماجرا به آن می پردازد نیز چنین شخصیتی خواهد داشت.

خلاصه

من فکر می‌کنم در برداشت‌های مذهبی بسیاری از ما تکه‌هایی از کار خارجی وجود دارد. مردم فکر می‌کنند که کار سرد مذهبی یک ضرر است، اما در اینجا سعی کرده‌ام نشان دهم که بعد کامل‌تر و ناب‌تر است. عشق عاطفی معمولاً به چهره ای از خدا می چسبد، بنابراین ممکن است از لوازم جانبی و عبادت های خارجی آن رنج ببرد. من سعی کردم در اینجا به نفع این تز استدلال کنم که عشق به خدا قرار است نسبتاً افلاطونی، فکری و از نظر احساسی بیگانه باشد.

[1] درست است که اگر آمیگدال لوی آسیب ببیند، درک آنچه انجام داده برای او بسیار دشوار و شاید غیرممکن خواهد بود. او نمی‌داند آسیب عاطفی چیست و چرا سایمون را آزار می‌دهد. بنابراین آسیب به آمیگدال ممکن است به او اجازه ندهد که معنای عمل خود را بفهمد و فکر نمی کند که باید عذرخواهی کند. اما درک این نکته مهم است که این عملکرد متفاوت آمیگدال است که در مورد ما اهمیت کمتری دارد. ادعای من این است که اگر از نظر تئوری بفهمد که به سایمون آسیب رسانده است، حتی اگر او را عذاب ندهد، درخواست بخشش کامل و خالص است. احساسات او واقعاً مهم نیست. درست است که از نظر فنی بدون داشتن چنین احساساتی ممکن بود این کار را انجام نمی داد زیرا جدی بودن عمل و معنای آن را درک نمی کرد. اما این یک موضوع کاملاً فنی است. ممکن است به باز شدن من مربوط باشد که این ذهن است که تصمیم می گیرد و احساسات را به عنوان یکی از عواملی که باید در نظر گرفته شود.

این من را به یاد سخنرانی ای می اندازد که یک بار در TED از یک متخصص مغز و اعصاب که آسیب مغزی داشت و قادر به تجربه احساسات نبود شنیدم. او یاد گرفت که این اعمال احساسی را از نظر فنی تقلید کند. مانند جان نش (معروف به کتاب شگفتی های عقل سیلویا ناصر و فیلم پس از آن) که محیط انسانی خیالی را تجربه کرد و آموخت که به روشی کاملاً فنی از آن چشم پوشی کند. او متقاعد شده بود که واقعاً افرادی در اطراف او هستند، اما فهمید که اینها توهم هستند و باید آنها را نادیده بگیرد، حتی اگر این تجربه هنوز در او وجود داشت. برای هدف بحث ما، لوی را یک آمیگدال بدون توانایی همدلی عاطفی در نظر خواهیم گرفت، که آموخته است به طور عقلانی و سرد (بدون احساس) درک کند که چنین یا کارهای دیگری به افراد آسیب می رساند و باید برای دلجویی از آنها طلب بخشش کرد. همچنین فرض کنید که تقاضای بخشش برای او به همان اندازه که برای شخصی که احساس می کند دشوار است، در غیر این صورت می توان استدلال کرد که اگر از انجام دهنده قیمت های ذهنی دریافت نکند، نباید از چنین عملی قدردانی کرد.

[2] این را به تفصیل در کتاب یازدهم از سری منطق تلمودی، شخصیت افلاطونی تلمود، مایکل آبراهام، اسرائیل بلفر، داو گابای و اوری شیلد، لندن 2014، در بخش دوم ببینید. 

[3] میمونید در ریشه خود بیان می‌کند که میتزووت مضاعف که چیزی فراتر از میتزوه مشترک دیگر را تجدید نمی‌کند نباید تعیین شود.

[4] و همان امر به دوست داشتن بلوغی نیست که در آن. اظهارات ما را در آنجا ببینید.

[5] گرچه اینها دستوراتی از قول کاتبان است و به ظاهر امر داوریتا بر عاطفه آری است، اما کسی که این اعمال را از روی عشق به همنوعان انجام می دهد، در این میتزوه داوری نیز عمل می کند. اما در اینجا هیچ مانعی برای زبان میمونیس وجود ندارد که بفهمد حتی میتزوه داوریتا که در واقع به رابطه ستایش می‌پردازد، می‌تواند ذهنی باشد و نه احساسی، همانطور که در اینجا توضیح دادیم.

[6] همانطور که در آنجا توضیح دادم، این تمایز مربوط به تمایز ارسطویی بین شیء و مورد یا ماده و صورت است، و در فلسفه کانت به تمایز بین خود شیء (nuumana) که آنطور که در چشم ما ظاهر می شود صحبت کنیم. پدیده).

[7] نمونه‌هایی را که از داستان نابغه بورخس، نویسنده آرژانتینی، «اچبر، تلن، آرتیوس»، در تپه‌های شنی با ترجمه یورام برونوفسکی، آوردم، ببینید.

[8] من در آنجا نشان دادم که شواهدی را می توان از استدلال هستی شناسانه برای وجود خدا به این امر آورد. اگر وجود شیء صفت او باشد، زیرا وجود خدا از مفهوم او قابل اثبات است که بعید است. اگر چه بحث مفصل این استدلال را در اولین دفترچه در سایت ببینید. در آنجا سعی کردم نشان دهم که استدلال بی اساس نیست (حتی اگر لازم نباشد).

16 فکر در مورد "در مورد عشق: بین احساس و ذهن (ستون 22)"

  1. اسحاق:
    از آنجایی که عشق یک احساس است، «عشق فکری» به چه معناست؟
    یا این یک اشتباه است و آیا در واقع به معنای ارجاع و ارتباط با دیگری است - و منظور از "ذهنی" برای درک تحلیلی نیست، بلکه برای شهود است که کار درستی است؟
    و در مورد تمثیل از عشق، ممکن است به این معنا نباشد که عشق احساسی است، اما ماهیت تمثیل این واقعیت است که یک شخص «نمی‌تواند» همیشه اشتباه کند... و نه صرفاً مثبتی که هر لحظه به آن دست خواهد یافت… شاید این واقعیت است که این شهود کل شخص را "تسخیر" می کند آیا او می درخشد…
    ------------------------------
    خاخام:
    ادعای من این است که نیست. احساس حداکثر نشانه عشق است نه خود عشق. عشق به خودی خود تصمیمی مبتنی بر صلاحدید است، با این تفاوت که اگر این احساس ایجاد شود، احتمالاً من تصمیم گرفته ام.
    منظور از تحلیلی بودن را نمی دانم. این تصمیمی است که این کار درستی است که میمونید در بیت دوم نوشته است.
    اگر مَثَل برای روشن شدن تکلیف من نیامد، چه فایده ای دارد؟ به من می گوید از خودش چه بر سر من می آید؟ او احتمالاً آمده است تا توصیف کند که وظیفه من چیست.

  2. اسحاق:
    ظاهراً بین «کار از عشق» که در آن خاخام به پست پرداخته و «میتزوت آهاوات ها» (که در آن میمونید به قوانین یشوات می پردازد) تفاوت وجود دارد….
    در Halachot Teshuvah Maimonides به آنچه عدن را به پرستش این نام می‌آورد می‌پردازد - و در واقع سخنان خاخام قانع‌کننده است…
    اما به دلیل میتزوه بودن، میتزوای عشق خدا به چیزی که انسان را سر کار می آورد، نمی پردازد، بلکه بر او تکوین است (مثل کلام هاگلی تل - شادی که نیمی از وظیفه را توسعه می دهد)… مشاهده خلقت
    ------------------------------
    خاخام:
    کاملا موافق. این در واقع رابطه بین قوانین اساسی تورات و تشووا است. و با این حال در H. Teshuvah او عشق را با انجام حقیقت یکی می داند زیرا حقیقت است. چه چیزی بین آن و احساس وجود دارد؟ به احتمال زیاد عشقی که هر دو مکان با آن درگیر هستند همان عشق است. در تورات اساسی می نویسد که عشق با مشاهده خلق حاصل می شود (این استنباط من در مورد آن صحبت کردم) و در تشووه توضیح می دهد که معنای آن در امر کار از عشق انجام حق است زیرا حقیقت است. . و آنها سخنان من هستند.
    ------------------------------
    اسحاق:
    مفهوم هیبت مطمئناً بین Yeshiva و Halachot Teshuvah متفاوت است
    ------------------------------
    خاخام:
    این منطق بسیار عجیبی است. وقتی صحبت از کار برای کسب درآمد و صحبت از خرید چیزی از طریق پول می شود، آیا اصطلاح "پول" به معانی مختلفی ظاهر می شود؟ پس چرا وقتی احساس عشق می کنید یا وقتی کاری را از روی عشق انجام می دهید، اصطلاح "عشق" به دو معنای متفاوت ظاهر می شود؟
    در باب هیبت نیز باید نسبت هیبت تعالی و هیبت عذاب را مورد بحث قرار داد. اگر از یک مفهوم استفاده می شود، باید همان معنی را داشته باشد، یا کمتر با ارتباط کافی بین معانی. در هر دو صورت هیبت یکسان است و تفاوت در این است که چه چیزی موجب هیبت است، عذاب یا تعالی.

  3. یوسف:
    تعبیر در Halacha C برای من کمی محدود به نظر می رسد.
    به سختی می توان بعد تجربی را از سخنان میمونید جدا کرد و گفت که او فقط درباره «نسخ تورات» هشدار می دهد. یقیناً به نظر می رسد که تجربه ای عمیق از خدا دوست را توصیف می کند که تنها چیزی که در جهان به او مربوط می شود عشق به خداست. من اصلاً با این فرض مقاله موافق نیستم که یک تجربه عاطفی عاشق را در مرکز قرار می دهد و فقط عشق بیگانه معشوق را در مرکز قرار می دهد. به نظر من سطحی بالاتر از بیگانگی سرد وجود دارد و آن زمانی است که اراده عاشق با اراده معشوق درآمیزد و تحقق اراده معشوق تحقق اراده عاشق می شود و بالعکس. در "ارادت خود را هر طور که او می خواهد انجام دهید". در این عشق نمی توان در وسط از یک عاشق یا معشوق صحبت کرد بلکه می توان از یک خواسته مشترک برای هر دو صحبت کرد. به نظر من، میمونید وقتی از آرزوی عاشق خدا می گوید، از این حرف می زند. منافاتی با انجام حقیقت ندارد زیرا حقیقتی است که می تواند از میل به حقیقت ناشی شود.
    ------------------------------
    خاخام:
    سلام یوسف.
    1. به نظر من آنقدرها هم سخت به نظر نمی رسد. در مورد برخورد صحیح با تمثیل نظر دادم.
    2. فرض در مقاله این نیست که تجربه عاطفی معشوق را در مرکز قرار می دهد، بلکه معمولاً چنین بُعدی نیز دارد (درگیر است).
    موضوع این تداعی عرفانی برای من بسیار سخت است و به نظرم کاربردی نیست، به خصوص نه نسبت به شیء مجرد و نامحسوسی مانند خداوند که نوشته ام.
    4. اگر چه منافاتی با انجام حق نداشته باشد، زیرا حقیقت دارد، ولی مسلماً برای او یکسان نیست. Maimonides این را با عشق می شناسد.

  4. مردخای:
    طبق معمول جالب و قابل تامل.

    در عین حال، معنی در Maimonides فقط «کمی مضطرب» و حتی یک فوریت بزرگ نیست، بلکه صرفاً یک تحریف (در بخشش) است. میمونیدس تمام تلاشش را کرد تا یک حالت عاطفی را توصیف کند، و شما او را مجبور می کنید که بگوید هنوز هم چیزی عقلانی و بیگانه است (همانطور که شما آن را تعریف می کنید) [و اظهار نظر درباره «شکست» در رابطه با تمثیل ها به هیچ وجه در نظر ما قانع کننده نیست. زمینه، زیرا در اینجا صرفاً نادیده گرفتن مثل ها نیست، بلکه نادیده گرفتن ] است.

    در مورد سؤال کلی در مورد جوهر عاطفه، باید توجه داشت که هر احساسی نتیجه شناخت ذهنی است. ترس از مار ناشی از آگاهی ما از خطرناک بودن آن است. یک کودک کوچک از بازی با مار نمی ترسد.
    بنابراین نادرست است که بگوییم عاطفه صرفاً یک غریزه است. غریزه ای است که در نتیجه برخی ادراک فعال می شود. بنابراین کسی که آسیب مغزی نداشته باشد و به دنبال آسیب رساندن به دیگری هیچ احساسی در او ایجاد نشود، معلوم می شود که ادراک اخلاقی او ناقص است.

    به نظر من مقصود میمونیدس نیز همین است. با افزایش آگاهی انسان نسبت به حقیقت، احساس عشق در قلب او نیز افزایش می یابد. به نظر من چیزها بعداً در فصل (هالاچا XNUMX) روشن است:
    معلوم و روشن است که محبت خدا در دل آدمی نیست - تا همیشه به درستی به آن برسد و همه چیز دنیا را به جز او رها کند، چنانکه دستور داده و می فرماید: با جان و دل. - اما با نظری که می دانست. و طبق نظر، عشق خواهد بود، اگر اندک و اگر زیاد.»
    در اینجا صریح است: الف. عشق احساسی است که در دل آدمی می بندد.
    ب. فرمان تورات درباره احساسات است.
    سوم. از آنجایی که این احساس نتیجه ذهن است،
    منظور از امر به دوست داشتن خدا، تکثیر در ذهن خداست.
    ------------------------------
    خاخام:
    سلام مردخای.
    من در سخنان میمونید اینجا ندیدم که این یک احساس است. این یک آگاهی است اما لزوماً یک احساس نیست. شما همچنین رابطه بین B و C را که من در اظهاراتم از آن دفاع کردم نادیده می گیرید.
    اما فراتر از همه اینها، من اصولاً با سخنان شما مشکلی ندارم، زیرا حتی در روش شما هنوز وظیفه شناختی بر عهده ماست، دانستن و دانستن، نه احساس. احساس اگر در نتیجه ایجاد شود - ایجاد می شود و اگر نه - پس نه. بنابراین عواطف در نهایت بدون کنترل ما به وجود می آیند. اطلاعات و یادگیری در دستان ما است و احساسات حداکثر نتیجه آن است. پس تفاوت بین آنچه شما ارائه می دهید و آنچه من نوشته ام چیست؟
    CPM برای شخصی که مغزش آسیب دیده و قادر به عشق ورزیدن نیست. به نظر شما چنین فردی نمی تواند فرمان عشق خدا را حفظ کند؟ به نظر من بله.

    در نهایت اگر حلاخه مورد بحث را در رامبام نقل کرده اید، چرا آن را قطع کرده اید؟ این هم زبان کامل:

    معلوم و روشن است که محبت سعادت در دل آدمی بسته نمی شود تا همیشه آن را به درستی به دست آورد و همه چیز را در دنیا به جز آن رها نکند، چنانکه امر فرمود و با جان و دل فرمود: «خداوندا. کم و زیاد را دوست ندارد، از این رو انسان باید خودش را با هم درک کند و در آن حکمت ها و عقل هایی که او را از قوم او به عنوان قدرتی که انسان برای درک و دستیابی به آن برخوردار است، بداند و آموزش ببیند، همانطور که در قوانین اساسی تورات دیدیم.

    برای ما روشن است که این یک نظر است و نه یک احساس. و حداکثر احساسات محصول ذهن است. وظیفه دوست داشتن خدا بر عهده عاطفه نیست بلکه بر عهده ذهن است. و NPM برای افراد آسیب دیده مغزی.
    و چگونه ممکن است در آنجا به سخنان خاخام ختم نشود:

    چیزی معلوم و واضح و غیره ع.ع حماقتی است که نمیدانستیم چرا امری جهت دار است و آن را در دو مطلب به زبان شعر به حماقت به داوود تعبیر می کنیم و دیگری برای عشق او در امور تو به دست می آید که نمی پردازی. توجه به آنها

    تا اینجا برای این شب خوب است.
    ------------------------------
    مردخای:
    1. به نظر من عبارت "محصول در قلب یک انسان" بیشتر برای احساس مناسب است تا آگاهی.
    2. رابطه بین B و C رابطه علت و معلولی است. یعنی: عقل به عشق منتهی می شود. عشق کار را به نام خود می آورد (عشق نیست بلکه «کار از عشق» است، یعنی: کاری که از عشق سرچشمه می گیرد).
    سدر در کلام میمونید مربوط به موضوع است - موضوع او امر حب خدا نیست (این موضوع در مبانی تورات است) بلکه کار خداست و وقتی می آید کار عالی را توضیح دهد. شخصیت آن (نام آن - دوم) و منبع آن را توضیح می دهد و بعدها چگونگی رسیدن به این عشق را توضیح می دهد (دعات - اچ.
    این در کلمات Maimonides در پایان Halacha XNUMX توضیح داده شده است: سپس در Halacha C توضیح می دهد که عشق مناسب چیست.
    3. تفاوت بین کلمات ما بسیار اساسی است. به نظر من رعایت میتزوه در عاطفه است، یعنی: عاطفه خیلی محوری است و محصول حاشیه ای و غیرضروری نیست. کسی که «عشق خدا» افلاطونی و بیگانه را مشاهده می کند، میتزوه را حفظ نمی کند. اگر از ناحیه آمیگدال مجروح شود به سادگی مورد تجاوز قرار می گیرد.
    4. نفهمیدم نقل قول از ادامه زبان میمونید چه چیزی اضافه کرد
    (کلمات "مبارک را دوست ندارد [اما به نظر ...]" در نسخه فرنکل وجود ندارد، بنابراین من آنها را نقل نکردم، اما معنی همان است. عشق "به عنوان عبارت الگوها، اما فقط برای وضوح بود و در اینجا نیز معنی یکسان است)
    ------------------------------
    خاخام:
    1. خوب. من واقعا در مورد آن مطمئن نیستم.2. من با همه اینها موافقم. و همچنان حقیقت را انجام دهید زیرا حقیقتی است که به نظر من به احساس عشق مربوط نمی شود بلکه به یک تصمیم شناختی مربوط می شود (شاید احساس عشق همراه با آن باشد، البته نه لزوما. پست قبلی من را ببینید).
    3. بنابراین من مدام می‌پرسم چرا ما را برای چیزی که به خودی خود به وجود می‌آید متحد کنیم؟ میتزوه حداکثر برای تعمیق دانش و کار فکری است و محبتی که به طور طبیعی بعد از آن پدید می آید (خوشا به حال مؤمن) حداکثر نشان از انجام آن دارد. از این رو کسی که ذهنش آسیب دیده است مورد تجاوز قرار نمی گیرد، بلکه کاملاً از میتزوه اطاعت می کند. ما هیچ نشانی از این نداریم، ولی خدا می داند و بهترین است.
    4. نقل قول از ادامه زبان میمونیدس از همذات پنداری بین عشق و دانستن صحبت می کند، یا حداکثر عشق از عوارض دانستن است.
    ------------------------------
    مردخای:
    به نظر من به اندازه کافی مواضع خود را روشن کرده ایم.
    فقط در مورد سوال تکراری شما: همه چیز بسیار ساده است.
    خداوند به ما دستور می دهد که احساس کنیم. آره!
    اما راه انجام آن چیست؟ برای چند برابر کردن نظر
    اسلوب علمی: رعایت میتزوه - عاطفه، عمل میتزوه - تعدد نظر.
    (کلمات خاخام سولوویچیک در مورد برخی از میتزووها معروف است: دعا،
    اما و پاسخ دهید که رعایت میتزوه در دل است).
    اگر مایل به پذیرش امکان نظری آن هستید، به احساسات اهمیت دهید
    مال ما و نه فقط از اعمال و نظرات ما، بنابراین همه چیز بسیار قابل درک است و اصلاً گیج کننده نیست.
    آنگاه احساس فقط یک «محصول جانبی» ضروری نیست، بلکه بدن میتزوه است.
    (و در اینجا سخنان معروف ربعه در مورد طمع نکردن آمده است.
    در آنجا او از همین اصل استفاده می کند: اگر آگاهی شما مستقیم است،
    در هر صورت احساس طمع به وجود نمی آید)

  5. ب:
    شما در واقع مدعی هستید که فردی که بر اساس عقل عمل می کند نه بر حسب احساس، فقط انسان آزاد است، مثلاً حب خدا عقلی است نه احساسی، اما ظاهراً می توان گفت که همان طور که یک انسان است. کسی که جلوی عواطفش را می گیرد، مقید است و آزاد نیست، پس کسی که بر اساس ذهنی که به ذهنش مقید است و نه آزاده عمل می کند، می تواند، شما هم به طور خاص در مورد عشق ادعا می کنید که عشق عالی عاطفی عاطفی است زیرا عقل است. که برای حمایت از احساسات (خودتان) به طرف دیگر روی می‌آورد، اما این عقل هم خودتان را حفظ می‌کند.
    یادآوری می کنم که یک بار با هم صحبت کردیم، از بحث لذت بردید و به من گفتید که باید در مورد این موضوع بنویسید که فقط کسی که زندگی خود را بر اساس هلاچا انجام می دهد یک انسان عاقل است و در مورد منحصر به فرد بودن تلمود و هالاچا برای گرفتن ایده های انتزاعی. و آنها را در عمل پردازش کنید.
    ------------------------------
    خاخام:
    می توان گفت که ذهن و عاطفه دو کارکرد متفاوت با وضعیت مساوی هستند. اما در یک تصمیم ذهنی اراده دخالت دارد در حالی که احساس غریزه ای است که به من تحمیل شده است. من این را در کتاب های Freedom Science خود بسط داده ام. ممنون بخاطر یادآوری. شاید در مورد آن مطلبی در سایت بنویسم.
    ------------------------------
    ب:
    من فکر می کنم برای شما جالب خواهد بود http://davidson.weizmann.ac.il/online/askexpert/med_and_physiol/%D7%94%D7%A4%D7%A8%D7%93%D7%94-%D7%91%D7%99%D7%9F-%D7%A8%D7%92%D7%A9-%D7%9C%D7%94%D7%99%D7%92%D7%99%D7%95%D7%9F
    ------------------------------
    خاخام:
    از این قبیل بحث ها زیاد است و بیشتر همگی از ابهام مفهومی رنج می برند (عاطفه و ذهن را تعریف نکنید. به هر حال ربطی به حرف های من ندارد زیرا در مورد فعالیت مغز صحبت می کند و من در مورد تفکر صحبت می کنم. تفکر در اینجا انجام می شود. ذهن و نه مغز او فکر نمی کند زیرا تصمیمی به این کار نمی گیرد و به آن فکر نمی کند. فعالیت.

  6. دو نت:

    در بخش بعدی مقاله ادعایی، ت.س. در پرانتز نشان خواهم داد:

    «یعنی لذت و لذت تا زمانی که به عنوان یک عارضه به آن متصل باشد از ارزش آن نمی کاهد. اما اگر انسان برای لذت و لذت یاد بگیرد، یعنی اینها انگیزه های یادگیری او باشد، قطعاً یادگیری برای خود نیست. در اینجا آنها درست "اشتباه" کردند. در اصطلاح ما گفته می‌شود که اشتباه آنها این نیست که فکر می‌کردند مطالعه نباید به صورت گریز از مرکز [= سلول گریز از مرکز] انجام شود. برعکس، کاملاً حق دارند. اشتباه آنها این است که وجود لذت و لذت به نظر آنها نشان می دهد که این یک عمل گریز از مرکز [= سلول گریز از مرکز] است. واقعاً لازم نیست. گاهی اوقات لذت و شادی احساساتی هستند که فقط در نتیجه یادگیری به وجود می آیند و دلیلی برای آن نیستند.

    2. "تضاد" در دو قانون مجاور رامبام در مورد عشق، ظاهراً فقط به عنوان کلمات شبنم مهره‌زنی که بعداً خودتان آورده‌اید و آنها را در TotoD توضیح داده‌اید، حل می‌شود. این دقیقاً همان چیزی است که میمونید در اینجا در مورد عشق به خدا گفت. این یک علت ذهنی و یک پیامد عاطفی دارد. او همچنین عشقی که در مورد آن در قوانین اساسی تورات P.B. مشاهده خلقت و شناخت حکمت و فضایل خداوند. علت واقعی آگاهانه / ذهنی - یک نتیجه عاطفی [همچنین] ایجاد می کند. و این دقیقاً همان چیزی است که او در اینجا نیز گفت.

  7. "عشق آزاد" - از طرف شیء و نه از طرف عناوین آن

    BSD XNUMX Tammuz XNUMX

    با توجه به تمایزی که در اینجا بین عشق از طرف استخوان و عشق از طرف عناوین مطرح شده است - می توان مفهوم "عشق رایگان" را که توسط خاخام کوک ابداع شده است درک کرد.

    شرایطی وجود دارد که شخصیت یا رهبری یک شخص آنقدر ظالمانه است که هیچ ویژگی خوبی از او احساس نمی شود که احساس طبیعی عشق را نسبت به او برانگیزد.

    در چنین شرایطی، فقط می‌توان «عشق روی استخوان» وجود داشت، عشق به یک شخص صرفاً به این دلیل که «مورد علاقه شخصی خلق شده در B'Tselem» یا «محبوب اسرائیل به نام پسران برای مکان» است. که حتی در وظیفه پایین تر "پسران فاسد" هنوز "پسر" نامیده می شوند، بیشترین "ترحم پدرانه" برای پسرانش وجود دارد.

    با این حال، باید توجه داشت که عشق پدر به فرزندانش حتی در بدترین شرایط آنها فقط «عشق مجانی» نیست. همچنین با این امید تغذیه می شود که خوبی های نهفته در پسران به زور - نیز به نتیجه برسد. اعتقاد راسخ پدر به فرزندان و آفریدگار در قومش - ممکن است تأثیر خوب خود را ساطع کند، و بنابراین «و دل‌های پدران به پسرانشان باز می‌گردد، ممکن است قلب پسران را نیز به پدرانشان بازگرداند».

    با احترام، شاتز

    در اینجا شایان ذکر است که توضیح تازه ای که بت گلیم شعار (مادر گیل عاد XNUMX) برای مفهوم «عشق آزاد» ارائه کرده است. به گفته او، "عشق آزاد" "عشق آنها به لطف" است. یافتن نقطه مثبت در دیگران - می تواند عشق محو شده را برانگیزد و زندگی را در رابطه دم دهد.

    و البته چیزهایی مربوط به سخنان خاخام ناچمان برسلاو در تورات رافف در مورد "آواز خواندن برای الکی در حالی که من"، هنگام شادی در "کمی بیشتر"، در جرقه کوچک خوب، یا به طور دقیق تر: کمی که در انسان باقی می ماند - و "کمی نور - بسیاری از تاریکی ها را دفع می کند".

  8. خاخام برای من روشن می کند که چه تفاوتی بین عشق عاطفی و شهوت وجود دارد که نمی توانم آن را احساس کنم.

    1. من متوجه سوال نشدم. تمایز بین این دو احساس به سخنان من ربطی ندارد. همه قبول دارند که یکسان نیست. این دو احساس متفاوت هستند. شهوت میل به تسلط بر چیزی است که مال من باشد. عشق احساسی است که مرکز آن دیگری است نه من (گریز از مرکز و نه گریز از مرکز). من در اینجا بین احساس و ادراک (عشق عاطفی و فکری) تمایز قائل شدم.

  9. اما اگر عشق نتیجه قضاوت ذهنی باشد و نه صرفاً احساس، پس جایی برای فرمان دادن به آن وجود دارد.
    اما هنوز چطور می توان به من دستور داد که چیزی را بفهمم ؟؟؟ اگر برای من توضیح می دهید و من هنوز متوجه نشده ام یا مخالفم، تقصیر من نیست!
    مثل این است که با کسی که در قرن دهم زندگی می‌کرده با هم متحد شوید تا مدل هلیومرکزی را بفهمد، اگر سلامتی را می‌داند، اما اگر نمی‌داند چه باید بکند!
    مگر اینکه می گویید میتزوه برای درک خدا یعنی حداقل تلاش برای فهمیدن و اگر نفهمیدی وحشتناک نیست به تو تجاوز می شود.

    1. کارکنان باید موضوع را تا زمانی که متوجه شوید بررسی کنند. فرض بر این است که وقتی چیزی را بفهمید عاشقش خواهید شد. اگر موفق نشوید مورد تجاوز جنسی قرار گرفته اید.

  10. و یک سوال دیگر: چگونه همسایه خود را مانند خودت حفظ می کنی و دوست می داری اگر عشق عقلانی است، اینجا چه چیزی برای فهمیدن وجود دارد؟

  11. آیا گفتن عملکرد جسم قبل از آن بیانی در مورد استخوان های آن است؟ مثلاً اینکه بگوییم میز «چیزی است که اجازه می دهد اشیاء روی آن قرار گیرد» از ویژگی های آن است یا استخوان های آن است؟

    1. من فکر می کنم این یک ویژگی است. شاید این نیز بخشی از ایده میز به طور کلی باشد. اما در رابطه با میز خاصی که جلوی من است این ویژگی آن است.

پیام بگذارید